دایم دچار غصه و دردی که سال هاست
پایم نمی کشد بدنم را به سمت تو
اما کبوترانه تنم را به سمت تو
پرواز می دهم و زمین می خورد مرا
حتی با خودم غریبه ام.
از اینکه همیشه رفتن هست خوشحالم
می خندم
بلند می خندم
فردا روز دیگری است
كه بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود
همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم
كه انگار هرگز نبوده ام ... !
انگار در دنیا گم شده ام.
شاید هم گم کرده ام.
هر لحظه که احساس کنم اجباری نیست
لحظه مرگ من است.
افسوس که داس اجل سعی من باطل کرد.
شما نمیدانيد
ما بیچراغ و ستاره چه میکشيم!
صحبتهاتان البته آشنای آدميان است
اما آوازهای آسودهی شما
هيچ دل و دستی را
به رويای نان و نمازِ علاقه دعوت نمیکند.

چه باشی و چه نباشی با یاد تو.
روز ها می گذرند اما چه دیر. اما چه سخت.
درآستانه سفر پشت نگاه بدرقه
گريه نکن نگاه کن
مرا به خاطر بسپار
سر همان کوچه سبز که مي رسد به انتظار
من ايستاده ام هنوز
مرا به خاطر بسپار
شاید خنده ات بگیرد از اینکه
از اینکه بدانی
شمع برای پروانه و من برای تو
بی آنکه بدانیم
هر لحظه میمیریم...
احساس میکنم همه چیز حتی دفترچه خاطراتم سراغ تو را میگیرد
آمده ام تا با تو بگویم درد سالیانی را که بر دلم سنگینی میکند.
دستم می لرزد
انگار پا به پای نوشته های من کسی گریه میکند
صدایش را از درون میشنوم.
خیال تو در پی ردپایی از سکوت در معبر تنهایی ام می گذرد از تک تک سطر هایی که نوشته ام
سطر اول
سطر دوم
سطر سوم
صفحه سیاه شده است اما
من که هنوز چیزی نگفته ام
که نشانه عدل خدا هستی
آری با تو من به عدل خداوند پی برده ام
که اگر نیمی از زخم روزگار را بر پیشانیت مهر زده است
به ازایش دریا دریا صبر
آبی آبی آرامش
و موج موج نیکی در دلت جانهاده است
پیش خودمان باشد
خدا عادل است
اما توانا...
به نظرم خدا هم اشتباه می کند
بگذار راحت تر بگویم
مگر نه اینکه خدا می گوید: از مادر فرزندمتولد می شود
نه
نه همیشه چنین نیست
من با چشمان خودم دیدم
مادری از فرزند به وجود آمد
جان گرفت
متبلور شد
با او عمق تلخی زندگی را احساس کرد
در سختیش معنی اندوه را درک کرد
خود را در گوشه ای از دامنه وسیع غم یافت
و در کنار فرزندش به آرامش رسید
تقدیم به تو
آری تقدیم به تو
به تقدیر از بردباریت
به پاس مهربانیت
و به خاطر همه خوبیهایت
تقدیم به تو
شانه باد غروب آجین است
ماه در حوض نگاهم لرزان
گوییا پای کسی بر زین است
دلخوشم در پس این کوچه سوار
روزی از کوچه ما می گذرد
دست بر دامن او خواهم زد
تا مرا نیز به همراه برد
گاه بر مادر حیرت زده ام
میزنم بی خبر از خود لبخند
زیر لب گاه به خود می گویم
بی نوا بقچه ای از آب ببند
مادرم نیز به من می گوید
خل شده دختر دیوانه شده
بس که در شیشه به خود مینگرد
جزیی از پنجره خانه شده
مادرم نیست ببیند در راه
بارها پاره شده گالش من
یا ببیند که ز اشکم خیس است
غنچه مخملی بالش من
چشم بگشوده ام و راهی نیست
باید این بار صبوری کنمت
یک نفر با همه سادگیش
میزند روی تماشاها خط
اه ای چرخ زمان دیگر ایست
روز و دیروز تو آسان نگذشت
پدرم چشم به فردایی داشت
لیک آن نیز خریدند و برفت
شعر من رنگ صداقت دارد
زیر لفافه ای از جنس عقیق
گاه و بی گاه به خود می گویم
شب دلتنگ غریبی است رفیق
نردبان می سازد تا به پرنده ها برسد
پدرم نجار است
اما هیچگاه قفس نمی سازد
که من بچه کدوم محله گوشه نشین هستم.
که من هم دارم نفس می کشم.
ولی همیشه سعی می کنم سهمی از آسمونو به اسم خودم نکنم
میگم که من هم دارم زندگی می کنم.
شاید دارم زجر می کشم.
شاید زندگی یعنی زجر
شاید خوشبختی یعنی همین.
اگه بهت میگم منو درک نمی کنی
به دل نگیر
شاید یه بهونست که از خودم دور باشم.
شاید تورو درک نمی کنم.
اگه قول بدی به کسی نگی
میگم که دارم واسه تو می نویسم.
فقط قول بده به کسی نگی.
تو کجایی؟
چرا منو نمی بینی؟
مگه من آدم نیستم؟
به خدا منم آدمم
دارم زجر می کشم.
مگه من چه هیزم تری بهت فروختم؟
من که چیزی ازت نمی خوام
فقط منو از این دنیا ببر که خیال خودت راحت بشه
به خدا خسته شدم
به خدا خسته شدم
به خدا خسته شدم
به خدا خسته شدم
ملالی نیست.
نفس می کشیم.
خلوتی داریم.
فقط جای خدا خالیه
در گوشم خواندی، دستم را گرفتی و گفتی برو منزل سر راستی دارد
یادت هست؟
رفتم، و در دشواری آن کوچه های سخت، دلتنگی و دلشکستگی هایم را بر دوش کشیدم و در کوچه پس کوچه های آن دلم را گم کردم.
یادت هست گفتی برو، راه زیاد است ولی به خستگی آن می ارزد.
و من رفتم آنفدر که راه بازگشت را گم کرده بودم
هر چه به نقطه ی پایان نزدیک میشدم، احساس می کردم لرزش دستانم بیشتر می شود و پاهایم توان راه رفتن ندارد
و گذر عمر گویای همه ی آن بود.
یادت هست گفتی برو و پیدایش کن.
رفتم.
انتهای کوچه بود.
پلاک آخر.
منزل خوشبختی...
اما
در بسته بود و روی آن پر شده بود از این کلمات:
آمدم نبودی.
دستی از خاک
وچشمانی که از آواز بد ... تر شده اند.
تو را شکر به خاطر آنچه که نداده ای
تو را شکر به خاطر همه ی وجودم که از آن من نیست.
قبرستانی درست کرده ام از ذره ذره ی وجودم که در من مرده است.
باید برای خاک سپاری خودم آستینی بالا بزنم...
اگر دستی باقی مانده باشد
حرفهایی که مرا از خلأ خویش بیرون کند یا مرا به خویش برگرداند.
شاید قلمی و یا تکه ای کاغذ راه گشای من باشد
می نویسم ولی قلم ازچرخیدن ناتوان است و من از چرخاندن ناتوان تر
قلم عاجز است. سکوت بر من سنگینی می کند. و دلم از ناگفتنی ها سرشار است.
می نویسم
به نام خدا
ای کاش تولدی برای آغاز تنهایی
...
می نویسم
می نویسم
و همه ی حرفهایم در زیر آواری از کلمات مدفون می ماند.
سلام به بهار
دوباره بهار و دوباره پایان انتظار برای دیدن باران
باران، حرف قشنگی که آسمان قصه ی دلتنگیش را برای بهار بازگو کند
دوباره من و انتظار
انتظار برای آمدن کسی که آسمان از سر شوق گریه کند نه دلتنگی
یک انتظار قدیمی
یک انتظار همیشگی
آسمان هم منتظر است