تبليغاتX
دست نوشته های یک انسان خسته
من روی چار چرخه سردی که سال هاست

دایم دچار غصه و دردی که سال هاست

پایم نمی کشد بدنم را به سمت تو

اما کبوترانه تنم را به سمت تو

پرواز می دهم و زمین می خورد مرا

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:8 توسط شیرین |

بی صدا می شکنم و طوری می خندم که صدای شکستنم به گوش نرسد.

حتی با خودم غریبه ام.

از اینکه همیشه رفتن هست خوشحالم

می خندم

بلند می خندم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:4 توسط شیرین |

فردا روز دیگری است 
كه بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود


همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم


كه انگار هرگز نبوده ام ... !

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:16 توسط شیرین |


انگار در دنیا گم شده ام.

شاید هم گم کرده ام.

هر لحظه که احساس کنم اجباری نیست

لحظه مرگ من است.

افسوس که داس اجل سعی من باطل کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:42 توسط شیرین |

من اين روزها
فقط به ترس‌خوردگانِ تشنه می‌انديشم
و گاهی به عمد
می‌گذارم تا آب بيايد و از سَرِ گريه بگذرد.

شما نمی‌دانيد
ما بی‌چراغ و ستاره چه می‌کشيم!
صحبت‌هاتان البته آشنای آدميان است
اما آوازهای آسوده‌ی شما
هيچ دل و دستی را
به رويای نان و نمازِ علاقه دعوت نمی‌کند.


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:39 توسط شیرین |

    باور نمیکنم که دیگه نمیبینمت
از اینکه هر روز بهم تسلیت میگن میترسم
من هنوز منتظرتم و روزی 1000 بار از خدا میخوام منو از این خواب بیدار کنه
از این کابوس نجاتم بده
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:30 توسط شیرین |

روز ها می گذرند و انگار ثانیه ثانیه روز های زندگی مرا با تو نوشته اند

چه باشی و چه نباشی با یاد تو.

روز ها می گذرند اما چه دیر. اما چه سخت.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:15 توسط شیرین |

درآستانه سفر پشت نگاه بدرقه
گريه نکن نگاه کن
مرا به خاطر بسپار
سر همان کوچه سبز که مي رسد به انتظار
من ايستاده ام هنوز
مرا به خاطر بسپار

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:27 توسط شیرین |

ای کاش همیشه فرصتی برای دوست داشتن تو داشته باشم

شاید خنده ات بگیرد از اینکه

از اینکه بدانی

شمع برای پروانه و من برای تو

بی آنکه بدانیم

هر لحظه میمیریم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:50 توسط شیرین |

وقتی دلم برایت تنگ می شود

احساس میکنم همه چیز حتی دفترچه خاطراتم سراغ تو را میگیرد

آمده ام تا با تو بگویم درد سالیانی را که بر دلم سنگینی میکند.

دستم می لرزد

انگار پا به پای نوشته های من کسی گریه میکند

صدایش را از درون میشنوم.

خیال تو در پی ردپایی از سکوت در معبر تنهایی ام می گذرد از تک تک سطر هایی که نوشته ام

سطر اول

سطر دوم

سطر سوم

صفحه سیاه شده است اما

من که هنوز چیزی نگفته ام

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:8 توسط شیرین |

تقدیم به تو

که نشانه عدل خدا هستی

آری با تو من به عدل خداوند پی برده ام

که اگر نیمی از زخم روزگار را بر پیشانیت مهر زده است

به ازایش دریا دریا صبر

آبی آبی آرامش

و موج موج نیکی در دلت جانهاده است

پیش خودمان باشد

خدا عادل است

اما توانا...

به نظرم خدا هم اشتباه می کند

بگذار راحت تر بگویم

مگر نه اینکه خدا می گوید: از مادر فرزندمتولد می شود

نه

نه همیشه چنین نیست

من با چشمان خودم دیدم

مادری از فرزند به وجود آمد

جان گرفت

متبلور شد

با او عمق تلخی زندگی را احساس کرد

در سختیش معنی اندوه را درک کرد

خود را در گوشه ای از دامنه وسیع غم یافت

و در کنار فرزندش به آرامش رسید

تقدیم به تو

آری تقدیم به تو

به تقدیر از بردباریت

به پاس مهربانیت

و به خاطر همه خوبیهایت

تقدیم به تو

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط شیرین |

شب دلتنگ غریبی است رفیق

شانه باد غروب آجین است

ماه در حوض نگاهم لرزان

گوییا پای کسی بر زین است

 

دلخوشم در پس این کوچه سوار

روزی از کوچه ما می گذرد

دست بر دامن او خواهم زد

تا مرا نیز به همراه برد

 

گاه بر مادر حیرت زده ام

میزنم بی خبر از خود لبخند

زیر لب گاه به خود می گویم

بی نوا بقچه ای از آب ببند

 

مادرم نیز به من می گوید

خل شده دختر دیوانه شده

بس که در شیشه به خود مینگرد

جزیی از پنجره خانه شده

 

مادرم نیست ببیند در راه

بارها پاره شده گالش من

یا ببیند که ز اشکم خیس است

غنچه مخملی بالش من

 

چشم بگشوده ام و راهی نیست

باید این بار صبوری کنمت

یک نفر با همه سادگیش

میزند روی تماشاها خط

 

اه ای چرخ زمان دیگر ایست

روز و دیروز تو آسان نگذشت

پدرم چشم به فردایی داشت

لیک آن نیز خریدند و برفت

 

شعر من رنگ صداقت دارد

زیر لفافه ای از جنس عقیق

گاه و بی گاه به خود می گویم

شب دلتنگ غریبی است رفیق

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:26 توسط شیرین |

و خدایی که در این نزدیکی است ...

نردبان می سازد تا به پرنده ها برسد

پدرم نجار است

اما هیچگاه قفس نمی سازد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:43 توسط شیرین |

اگه قول بدی به کسی نگی بهت میگم که من اولین بار حرفامو واسه تو گفتم.

که من بچه کدوم محله گوشه نشین هستم.

که من هم دارم نفس می کشم.

ولی همیشه سعی می کنم سهمی از آسمونو به اسم خودم نکنم

میگم که من هم دارم زندگی می کنم.

شاید دارم زجر می کشم.

شاید زندگی یعنی زجر

شاید خوشبختی یعنی همین.

اگه بهت میگم منو درک نمی کنی

به دل نگیر

شاید یه بهونست که از خودم دور باشم.

شاید تورو درک نمی کنم.

اگه قول بدی به کسی نگی

میگم که دارم واسه تو می نویسم.

فقط قول بده به کسی نگی.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:54 توسط شیرین |

خدا

تو کجایی؟

چرا منو نمی بینی؟

مگه من آدم نیستم؟

به خدا منم آدمم

دارم زجر می کشم.

مگه من چه هیزم تری بهت فروختم؟

من که چیزی ازت نمی خوام

فقط منو از این دنیا ببر که خیال خودت راحت بشه

به خدا خسته شدم

به خدا خسته شدم

به خدا خسته شدم

به خدا خسته شدم 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:30 توسط شیرین |

سلام حال همه ما خوب است .

ملالی نیست.

نفس می کشیم.

خلوتی داریم.

فقط جای خدا خالیه

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:16 توسط شیرین |

یادت هست می گفتی: نزدیک است.

در گوشم خواندی، دستم را گرفتی و گفتی برو منزل سر راستی دارد

یادت هست؟

رفتم، و در دشواری آن کوچه های سخت، دلتنگی و دلشکستگی هایم را بر دوش کشیدم و در کوچه پس کوچه های آن دلم را گم کردم.

یادت هست گفتی برو، راه زیاد است ولی به خستگی آن می ارزد.

و من رفتم آنفدر که راه بازگشت را گم کرده بودم

هر چه به نقطه ی پایان نزدیک میشدم، احساس می کردم لرزش دستانم بیشتر می شود و پاهایم توان راه رفتن ندارد

و گذر عمر گویای همه ی آن بود.

یادت هست گفتی برو و پیدایش کن.

رفتم.

انتهای کوچه بود.

پلاک آخر.

منزل خوشبختی...

اما

در بسته بود و روی آن پر شده بود از این کلمات:

آمدم نبودی.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:27 توسط شیرین |

خداوندا تو را شکر به خاطر قلبی از رسوایی

دستی از خاک

وچشمانی که از آواز بد ... تر شده اند.

تو را شکر به خاطر آنچه که نداده ای

تو را شکر به خاطر همه ی وجودم که از آن من نیست.

قبرستانی درست کرده ام از ذره ذره ی وجودم که در من مرده است.

باید برای خاک سپاری خودم آستینی بالا بزنم...

اگر دستی باقی مانده باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:35 توسط شیرین |

حرف های زیادی برای گفتن دارم.

حرفهایی که مرا از خلأ خویش بیرون کند یا مرا به خویش برگرداند.

شاید قلمی و یا تکه ای کاغذ راه گشای من باشد

می نویسم ولی قلم ازچرخیدن ناتوان است و من از چرخاندن ناتوان تر

قلم عاجز است. سکوت بر من سنگینی می کند. و دلم از ناگفتنی ها سرشار است.

می نویسم

به نام خدا

ای کاش تولدی برای آغاز تنهایی

...

می نویسم

می نویسم

و همه ی حرفهایم در زیر آواری از کلمات مدفون می ماند.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط شیرین |

باز هم سلام

سلام به بهار

دوباره بهار و دوباره پایان انتظار برای دیدن باران

باران، حرف قشنگی که آسمان قصه ی دلتنگیش را برای بهار بازگو کند

دوباره من و انتظار

انتظار برای آمدن کسی که آسمان از سر شوق گریه کند نه دلتنگی

یک انتظار قدیمی

یک انتظار همیشگی

آسمان هم منتظر است

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:15 توسط شیرین |